عاقبت بند سفر پایم بست ...

وداع ...

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل


نظرات 3 + ارسال نظر
شهرزاد سه‌شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1384 ساعت 06:17 ب.ظ

زیبا ست موفق باشی

[ بدون نام ] چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1384 ساعت 09:48 ق.ظ

دوستان خوبم . يک نکته در مورد پيام ها ُ و ان هم اين است که وقتی می خواهيد نظری بنويسيد . زبان انتخابی بايد انگليسی باشد . تا بتوان نظرات را خواند .. با تشکر ..

معين چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1384 ساعت 10:02 ق.ظ http://jokebank.persianblog.com

در کوهستان فریاد کشیدم که دلداری نیست. پاسخ آمد که: آری نیست.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد