این هم شعر زیبایی از دوست خوبم معصومه محمدی :


دیوار
قلب من کاه گلی است

 

هر گاه

با پس لرزه های زمانه

به زمین میریزد

ذره های ان

احساس میکنم

بوی خاک باران زده را

مادرم همیشه میگوید

رنگ کن این دیوار را

رنگ سفید

همچو رنگ برف

مثل یک پیوند

ولی من خوب میدانم

انوقت

کودک گستاخ روزگا ر

انقدر خط خواهد کشید

بر روی قلبم

که

تمام تصویر ان

کاغذی خواهد شد

پراز خطهای مبهم سرگردانی

گاه  با رقص بید و شاپرک

و گاهی

با غروب قاصدک

هم سفره خواهم شد

و خواهم دید  

اشک سرخ اسمان را

و روزی هم

از شاخه مهربان چشمی

خواهم افتاد

و حالا این کاهگل باران زده

تمام هستی من است 

 -----* 

میدود نگاه پر ازشوقم

پشت سایه چشمانت

تبی هستم

به پیشانی یک باور

مشتاق ترین هستم

بر شعله ای از

اتش دامانت

اشک خاکم که

جاری شده  ام در

 زیر پاهایت

 -----*

 وقتی نمیخندی غم در دلم جاری است

 من هم نمیخندم ، این رسم دلداری است

لبخند پر مهرت درمان تنهایی است

در پیش چشمانم در اوج زیبایی است

لبهای من ارام  در سینه ام فریاد

تو یا رمن هستی این را نبراز یاد

وقتی که می ایی پایان دلتنگی است

ابی و رویایی اغوش یکرنگی است

شاید نمیدانی قهرت چه پر معناست

چون شعله ای اتش ،پاییز سردیهاست

هرگز مگو که می روم ...


قاصدک ...

 

در نگاهت  شعر زیبای عشق را می خوانم

در دستانت قدرت عشق را حس می کنم 

درکلامت  زیبایی نغمه باران را می شونم

در کنارت تا اوج پرواز می کنم.

و در سخنانت می اندیشم ...

آیا تو همانی که در خواب می دیدم؟

آیا توهمان  فرشته ای هستی که مرا تا بی نهایت آسمان ها بردی ؟

آیا تو آن نسیمی نیستی  که گونه هایم را نوازش می داد!

و شاید قاصدکی باشی برای من !

به یاد می آوری ؟

آن لحظه ای را که با نسیمی ملایم به سویم آمدی

با وسعت یک نگاه ولی به زیبایی تپش های  قلب

به سویم آمدی و خواستم نگاهت دارم

می خواستم تو را همیشه در دستانم داشته باشم

ولی می دانم رسم قاصدک آمدن ور فتن است

می دانم قاصدک قاصد است . نمی دانم تو خود قاصدکی یا قاصد ... !

ولی می خواهم که باشی . می خواهم رسم رفتن را از ریشه بخشکانم ...

می خواهم باشی . می خواهم در نگاهت اوج گیرم

می خواهم تنها قاصدکی باشی که طعم رفتن را نمی چشد

پس ای قاصد زیبای من شعر رفتن را مخوان
                                              و مگو که دنیا همین است ....
 

زندگی ... من ... خدا ...

امروز خیلی دلم گرفته . نمی دونم چرا . نمی دونم چقدر . فقط می دونم خیلی خستم . خیلی خسته !  از همه . از خودم ُ از زندگی ُ از دیروز ُ از امروز ُ حتی فکر کردن به فردا هم من رو خسته میکنه .
خیلی سخته که آدم فکر کنه به آخر رسیده . فکر کنه که دیگه هیچ امیدی به فرداها نداره . خیلی سخته که فکر کنی زندگیت بی فایده است و هیچ هدفی نداری .
دلم می خواد فرار کنم . دلم می خواد دور بشم . از همه . حتی از خودم !
چقدر سخته احساس کنی خدا دیگه دوستت نداره . و چقدر سخت تر وقتی که بفهمی چقدر از خدا دور شدی . کاش می شد هیچ وقت اینطور نشه .
روزها برام خیلی تکراری شدند . دراز و بی ثمر . نمی دونم فکر می کنم دارم خودم رو گول می زنم . فکر می کنم به نقطه ای رسیدم که بهش می گن آخر خط .....
دلم می خواد  در سکوت تنهایی خودم ساعت ها فقط و فقط با خدا درد دل کنم . می دونم بهتر از او هیچ کجا پیدا نمی شه .. می دونم همونقدر که من بد هستم .او خوب است ...

پس خدایا : ازت می خوام به حرف هایم گوش کنی ..فقط قول بدی هیچی نگی ... فقط و فقط گوش کن ... چرا که می خوام برای یک بار هم که شده گوینده باشم ... نه شنونده ...
دوستت دارم ...