غریبونه شکستم ... من اینجا تک وتنها ....


فکر می کنم در حصاری گرفتارم که رهایی از ان آرزویی است بس بزرگ ... می خواهم فریاد برآورم . می خواهم در اوج اسمان رهگذری باشم که گه گاهی نگاهی به زمین می دوزد . می خواهم بدانی تنهایم . تنهای تنها در این غربت سرا .
کاش صدایم را بشنوی .. کاش باور کنی که بی تو نفس کشیدن برایم مشکل است ولی افسوس ...
خداوندا می دانم .. می دانم که گنهکارم می دانم که زندگی را نه آن چنان که تو رهنمودم دادی بلکه آن چنان که خواستم پیموده ام . کاش صدایم را بشنوی .. کاش سنگینی نگاهم را بر آسمان حس کنی . کاش بدانی که بی تو هیچم . و کاش مرا در آغوش گیری !
می دانم در آغوش تو تا ابد به خواب خواهم رفت ..مگذار که این خواب شیرین به کابوس زندگی مبدل شود . مگذار جدا شوم از تو . مگذار طوفان های سهم گین گناه مرا از تو دور سازد . و مرا به حال خودم رها مدار که بی شک تباه خواهم شد .
زیبای من ! ای هستی بخش همه هستی ها مرا با خود آشنا ساز و به من بفهمان که چگونه باشم . هرگز غریبی نکن چرا که غریبم می سازی و هرگز مرا از درگاه پاک خود دور مساز که بی آشیانم خواهی ساخت ..
می خواهم تنها باور کنی که دوستت دارم... دوستت دارم ....

به دریایی گرفتارم
           که موجش عالمی دارد


بی تو هیچم

نظرات 1 + ارسال نظر
ماه من سلام یکشنبه 12 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 01:01 ب.ظ

خیلی خیلی زیبا بود! باور کن که وقتی این نوشته ات را خواندم بدون هیچ چیزی احساسم بر من غلبه کرد و گریه ام آمد. نمی دانم چرا .... ولی واقعاْ زیبا بود.....
پیروز باشی و امیدوارم که هیچ وقت احساس غریبی نکنی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد