خوب بودن را بیاموز ....


اینگونه باشیم ...
درویشی این قصه را نقل می کرد :
" یکی بود یکی نبود ، مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مُرد ، همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او  ، حتماً به بهشت می رود .
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد ! فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد ، نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت و وقتی نام او را نیافت ، او را به جهنم فرستادند .
در جهنم ، هیچ کس از آدم ، دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد ، هر کس به آنجا برسد ، می تواند وارد شود . مرد وارد شد و در آنجا ماند .
چند روز بعد ، شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت :
" این کار شما اشتباه محض است !! "
نگهبان که نمی دانست قضیه از چه قرار است پرسید : چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود ، گفت : " آن مرد را به جهنم فرستاده اید و آمده کار و زندگی ما را به هم زده . از وقتی که رسیده ، نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد و به درد دلشان می رسد . حالا در جهنم همه دارند با هم گفتگو می کنند ، یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند . جهنم جای این کارها نیست ! این مرد را پس بگیرید ! "
وقتی قصه به پایان رسید ، درویش گفت :

" با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف ، در جهنم افتادی ، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند ! " .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد