امروز خیلی دلم گرفته . نمی دونم چرا . نمی دونم چقدر . فقط می دونم خیلی خستم . خیلی خسته ! از همه . از خودم ُ از زندگی ُ از دیروز ُ از امروز ُ حتی فکر کردن به فردا هم من رو خسته میکنه .
خیلی سخته که آدم فکر کنه به آخر رسیده . فکر کنه که دیگه هیچ امیدی به فرداها نداره . خیلی سخته که فکر کنی زندگیت بی فایده است و هیچ هدفی نداری .
دلم می خواد فرار کنم . دلم می خواد دور بشم . از همه . حتی از خودم !
چقدر سخته احساس کنی خدا دیگه دوستت نداره . و چقدر سخت تر وقتی که بفهمی چقدر از خدا دور شدی . کاش می شد هیچ وقت اینطور نشه .
روزها برام خیلی تکراری شدند . دراز و بی ثمر . نمی دونم فکر می کنم دارم خودم رو گول می زنم . فکر می کنم به نقطه ای رسیدم که بهش می گن
آخر خط ..... دلم می خواد در سکوت تنهایی خودم ساعت ها فقط و فقط با خدا درد دل کنم . می دونم بهتر از او هیچ کجا پیدا نمی شه .. می دونم همونقدر که من بد هستم .او خوب است ...
پس خدایا : ازت می خوام به حرف هایم گوش کنی ..فقط قول بدی هیچی نگی ... فقط و فقط گوش کن ... چرا که می خوام برای یک بار هم که شده گوینده باشم ... نه شنونده ...
دوستت دارم ...
عزیزم
دز زندگی هر کسی این لحظه های خاکستر ی و جود دارد یا با خاطرات یا با امید به اینده فقط میشه نفس کشید .
سبز باشی