قاصدک ...
در نگاهت شعر زیبای عشق را می خوانم
در دستانت قدرت عشق را حس می کنم
درکلامت زیبایی نغمه باران را می شونم
در کنارت تا اوج پرواز می کنم.
و در سخنانت می اندیشم ...
آیا تو همانی که در خواب می دیدم؟
آیا توهمان فرشته ای هستی که مرا تا بی نهایت آسمان ها بردی ؟
آیا تو آن نسیمی نیستی که گونه هایم را نوازش می داد!
و شاید قاصدکی باشی برای من !
به یاد می آوری ؟
آن لحظه ای را که با نسیمی ملایم به سویم آمدی
با وسعت یک نگاه ولی به زیبایی تپش های قلب
به سویم آمدی و خواستم نگاهت دارم
می خواستم تو را همیشه در دستانم داشته باشم
ولی می دانم رسم قاصدک آمدن ور فتن است
می دانم قاصدک قاصد است . نمی دانم تو خود قاصدکی یا قاصد ... !
ولی می خواهم که باشی . می خواهم رسم رفتن را از ریشه بخشکانم ...
می خواهم باشی . می خواهم در نگاهت اوج گیرم
می خواهم تنها قاصدکی باشی که طعم رفتن را نمی چشد
پس ای قاصد زیبای من شعر رفتن را مخوان
و مگو که دنیا همین است ....
تو راست میگی
ادمها وقتی پیش همند قدر همدیگر را نمیدانند .
در حالیکه اگر همان نفر از شون دور بشه سر به بیابون میذارن
کاش یاد بگیریم که همه رفتنی هستیم
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. اصلاٌ مهم نیست که ما چه فکر می کنیم. تنها باید باشیم چرا که هستیم. هیچ نقطه ی پایانی وجود ندارد. قرار هم نیست که به چیزی دلخوش باشیم. خیلی خوب است. خیلی. وقتی که آدم دلش میگیرد. این آغاز یک شعور مبارک است. آدم وقتی با خودش تنها میشود با همه آشناست. ووقتی با هم آشناست از خودش دور میشود. خیلی خوب است. من این را به فال نیک میگیرم.
آدم درخت پنجره در من عبور کرد
لعنت به لحظهها که مرا از تو دور کرد.........................
موفق
سلام مرا هم بپذیر٬ وبلاگت زیبا بود ٬خیلی زیبا . توانایت را باید فراوان ستود که این قدر زیبا ئی خلق می کنی . سبزترازهمیش باشی
حسرت
من شاید بروم. نه برای ابد. نگران نباش. انسان ها چقدر خوشبخت هستند که همدیگر را دوست دارند. تشکر