دیروز روز مادر بود . مشغله های این زمانه خیلی چیزها را از یاد انسان می بره ..
***مادرم شاید فکر کنی بزرگ شدم . شاید فکر کنی می تونم بدون کمک گرفتن از تو کارهام رو پیش ببرم ولی می خوام همیشه و همیشه با من باشی و دستان پر از مهرت را بر سرم بکشی ..
دوست دارم سرم را روی شونه هات بگذارم و چشم هام رو آروم ببندم .
دلم می خواهد با تو اوج بگیرم .. دوست دارم ببوسمت و بگم :
تنها تویی
در خلوت تنهاییم ...
سلام دوست. از آمدن در خانه شما لذت بردم. می خواستم بدانم که شما ازکجا می نویسید؟
آیا درتهران هستید؟
از لهجه شما معلوم می شود که یک خانم تهرانی هستید.
به هرحال خانه زیبایی دارید امیدوارم بتوانم که بیشتر به این خانه سر بزنم و مهمان شما باشم.
و خوب می دانم که شما میزبان خوبی خواهید بود.
به مادرت هم از طرف من روز مادر را تبریک. بگویی.
باز هم به دیدنت می آیم.
سلام. خیلی بد شد. چند سالی میشود که برای مادرم حتی یک تبریک ساده هم نگفتم. امسال هم مانند همیشه در این خراب آباد فراموش شد. بلاگ شما را که خواندم رفتم به کودکی ها و مادرم. من از کودکی هایم طعم سیب و لبخند مادر را دارم و از زندگی کودکی هایم را!
خوش باشی تشکر به خاطر یاد آوری این روز مقدس
سلام نازنین!
مدتها بود که به این طرف نیامده بودم. خیلی خوب می نویسی. من هم باید به مادرم روز مادر را تبریک می گفتم که دیروز یادم رفت.
بهر حال موفق و سربلند باشی