به  خودی  که شاید تنها باشد !

دلم می خواست بنویسم . دلم آنقدر گرفته که حتی اگر با خدا هم سخن بگوید ارام نمی گیرد .
دلم انقدر تنگ است که نمی توانم باورش کنم .
دلم می شود از این جا بروم . به جایی دور که هیچ بشری ان را ندیده . در تنهایی و سکوت می خواهم به تنها چیزی که فکر کنم خودم باشم و اطرافم و نه بیشتر ....
ولی افسوس که این خواسته ام بسیار بزرگ است . حتی بزرگتر از رویای با تو بودن ...
می خواهم همین جا در این شهر بی احساس . در همین حصار تنگ . تا ابد بگریم شاید دلم کمی آرام گیرد ...
از کابل بدم می اید . می خواهم بروم ... مردم برایم بی اهمیت هستند . اصلا زندگی برایم بی ارزش است . نمی توان درک کنم که چرا مردم به این سو و ان سو می روند . می خندند . می گریند .
درک کردن برایم مشکل شده . به اندازه سفر کردن به نا کجا اباد ....

به نامش ...

در خلوت تنهاییهایم با خود عهدی بسته ام
در تنهایی غروب ُخورشید را در دیده گانم به اسارت گرفته ام
با ماه سخن گفته ام
و در دل با تو خداحافظی کرده ام
نمی دانم چه بگویم یا چگونه بگویم
چقدر می توانم تحمل کنم
و ترحم دیدگان اطراف را در دل نگه دارم
فکر می کنم خود را نشناخته ام
خودی که سالهاست با من است
خودی که از تو به من نزدیکتر است
دلم می خواهد به اندازه وسعت آسمان ها و زمین
در دل فریاد زده و از خود بخواهم خودم رابشناسد
آیا می شود
شاید شود
ولی افسوس که انوقت بسیار دیر است
زمانی خود را شناختم که دیر است
آنقدر دیر است که حتی تو نیز نمی توانی آن را باور کنی
باور کن ...

زندگی ...




™˜™˜



   

زندگی
سرگذشت
درگذشت آرزوهااست ...