بعد از مدتی امروز تصمیم گرفتم وبلاگ را آپدیت کنم . خیلی دلم می خواد بنویسم . بنویسم و هر چیزی که در دلم است به تصویر بکشم ولی افسوس که نوشتن کار هر کسی نیست . نمی دونم چطور می شه نوشت . چطور می شه با نوشتن به باور رسید . فقط دلم می خواد بنویسم . همین و بس .. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم یک انسان چطور می تونه شعر بگه .. چطور می تونه افکارو تخیلات خودش رو به زبان شعر بیان کنه ... اصلا خیلی عجیب است .. همیشه وقتی که می خوام بنویسم نمی تونم ... و وقتی نمی خوام بنویسم .. همین طور پشت سر هم بهم الهام میشه ... جالبه !!
خوب به هر حال سرتان رو به درد نمی آورم ... قصه طولانی است و وقت کم ...
تا بعد ...
حق نگهدارتان ....
کاش می شناختمت !!
و خدا آمده بود
که ترا رویاند
بین دستان پر از عاطفه ام
اما تو یک بغل فاصله آوردی و دلیلی کم رنگ
که گل یاس کبودت پژمرد
گل یاس رفتنی است
زندگی بی گل عشق شوره زاریست بزرگ
پس تو هم عاشق شو!
اینگونه باشیم ...
درویشی این قصه را نقل می کرد :
" یکی بود یکی نبود ، مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مُرد ، همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او ، حتماً به بهشت می رود .
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد ! فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد ، نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت و وقتی نام او را نیافت ، او را به جهنم فرستادند .
در جهنم ، هیچ کس از آدم ، دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد ، هر کس به آنجا برسد ، می تواند وارد شود . مرد وارد شد و در آنجا ماند .
چند روز بعد ، شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت :
" این کار شما اشتباه محض است !! "
نگهبان که نمی دانست قضیه از چه قرار است پرسید : چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود ، گفت : " آن مرد را به جهنم فرستاده اید و آمده کار و زندگی ما را به هم زده . از وقتی که رسیده ، نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد و به درد دلشان می رسد . حالا در جهنم همه دارند با هم گفتگو می کنند ، یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند . جهنم جای این کارها نیست ! این مرد را پس بگیرید ! "
وقتی قصه به پایان رسید ، درویش گفت :
" با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف ، در جهنم افتادی ، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند ! " .