در اوج تنهاییهایم با من بودی
در آن زمان که غبار دلتنگی ها سراسر وجودم را از آن خود ساخته بودند
وقتی تو را دیدم حس کردم پای به زمینی نهاده ام که غربتی در آن نیست
حس کردم آسمان با تمام خوبی هایش به تو خواهد باخت
حس کردم تو را شناخته ام ..
کاش می شناختمت ...
کاش زندگی با تمام بی رحمی هایش
کمی به من لبخند می زد .
کاش...
می دانم لحظه ها می گذرند .. زندگی می گذرد ...
ما می رویم و دیگران می آیند ...
اما زندگی بدون تو برایم گذر لحظه هاست ...
لحظه های سربی ...
امیدی ندارم به ترحم باران .... لبخند نمی زنم بر شقایق های دشت
اگر تو نباشی آسمان برایم خاکستری است ...
و امواج دریا هیچ صدایی را در گوشم نجوا نخواهند کرد...
غریبه آشنا ...! بودن با تو زیباترین خاطره زندگیم خواهد بود .
وقت با تو بودن .. بی تو بودم ... وحال که بی تو هستم با تو هستم ...
با تو بودن برایم زیباست ... با تو خواهم ماند ...
حتی اگر نخواهی ....
به دریایی گرفتارم
که موجش عالمی دارد
« بنام معشوق حقیقی ٬ که وفایش ازلی و ابدی است »
هر خزانی را بهاری است
و هر بهاری را خزانی
مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند
که گیاه با خاک
آنسان از هم جدایند
که آسمان از زمین
راستی چه چیز می تواند جاذبه ی خاک را بشکند
و ما را از این سیاره ی کوچک معلق به بیکرانه ها ببرد ؟
به راستی که حقیقت زندگی عشق است
و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست ٬
چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست ٬
و از هر دو فراتر رفت ٬ چگونه ؟
سر چشمه ی آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد ٬ کجاست ؟
« آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم ؟ » .....
(با تشکر از شکوفه)