بعد از مدتی امروز تصمیم گرفتم وبلاگ را آپدیت کنم . خیلی دلم می خواد بنویسم . بنویسم و هر چیزی که در دلم است به تصویر بکشم ولی افسوس که نوشتن کار هر کسی نیست . نمی دونم چطور می شه نوشت . چطور می شه با نوشتن به باور رسید . فقط دلم می خواد بنویسم . همین و بس .. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم یک انسان چطور می تونه شعر بگه .. چطور می تونه افکارو تخیلات خودش رو به زبان شعر بیان کنه ... اصلا خیلی عجیب است .. همیشه وقتی که می خوام بنویسم نمی تونم ... و وقتی نمی خوام بنویسم .. همین طور پشت سر هم بهم الهام میشه ... جالبه !!
خوب به هر حال سرتان رو به درد نمی آورم ... قصه طولانی است و وقت کم ...
تا بعد ...
حق نگهدارتان ....
کاش می شناختمت !!
و خدا آمده بود
که ترا رویاند
بین دستان پر از عاطفه ام
اما تو یک بغل فاصله آوردی و دلیلی کم رنگ
که گل یاس کبودت پژمرد
گل یاس رفتنی است
زندگی بی گل عشق شوره زاریست بزرگ
پس تو هم عاشق شو!