زندگی ... من ... خدا ...

امروز خیلی دلم گرفته . نمی دونم چرا . نمی دونم چقدر . فقط می دونم خیلی خستم . خیلی خسته !  از همه . از خودم ُ از زندگی ُ از دیروز ُ از امروز ُ حتی فکر کردن به فردا هم من رو خسته میکنه .
خیلی سخته که آدم فکر کنه به آخر رسیده . فکر کنه که دیگه هیچ امیدی به فرداها نداره . خیلی سخته که فکر کنی زندگیت بی فایده است و هیچ هدفی نداری .
دلم می خواد فرار کنم . دلم می خواد دور بشم . از همه . حتی از خودم !
چقدر سخته احساس کنی خدا دیگه دوستت نداره . و چقدر سخت تر وقتی که بفهمی چقدر از خدا دور شدی . کاش می شد هیچ وقت اینطور نشه .
روزها برام خیلی تکراری شدند . دراز و بی ثمر . نمی دونم فکر می کنم دارم خودم رو گول می زنم . فکر می کنم به نقطه ای رسیدم که بهش می گن آخر خط .....
دلم می خواد  در سکوت تنهایی خودم ساعت ها فقط و فقط با خدا درد دل کنم . می دونم بهتر از او هیچ کجا پیدا نمی شه .. می دونم همونقدر که من بد هستم .او خوب است ...

پس خدایا : ازت می خوام به حرف هایم گوش کنی ..فقط قول بدی هیچی نگی ... فقط و فقط گوش کن ... چرا که می خوام برای یک بار هم که شده گوینده باشم ... نه شنونده ...
دوستت دارم ...

بنویسم یا ننویسم ....


بعد از مدتی امروز تصمیم گرفتم وبلاگ را آپدیت کنم . خیلی دلم می خواد بنویسم . بنویسم و هر چیزی که در دلم است به  تصویر بکشم ولی افسوس که نوشتن کار هر کسی نیست . نمی دونم چطور می شه نوشت . چطور می شه با نوشتن به باور رسید . فقط دلم می خواد بنویسم . همین و بس .. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم یک انسان چطور می تونه شعر بگه .. چطور می تونه افکارو تخیلات خودش رو به زبان شعر بیان کنه ... اصلا خیلی عجیب است .. همیشه وقتی که می خوام بنویسم نمی تونم ... و وقتی نمی خوام بنویسم .. همین طور پشت سر هم بهم الهام میشه ... جالبه !!
خوب به هر حال سرتان رو به درد نمی آورم ... قصه طولانی است و وقت کم ...
 تا بعد ...
حق نگهدارتان ....
 

دلیل بودن ....


کاش می شناختمت !!
و خدا آمده بود
که ترا رویاند
بین دستان پر از عاطفه ام
اما تو یک بغل فاصله آوردی و دلیلی کم رنگ
که گل یاس کبودت پژمرد
گل یاس رفتنی است
زندگی بی گل عشق شوره زاریست بزرگ
پس تو هم عاشق شو!