دوست خوبم ....
راستش هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر دوستت داشته باشم . هیچ وقت فکر نمی کردم یه دیدار جزئی بتونه اینقدر من رو به خودت وابسته کنه . باور کن !
خیلی وقته خبری ازت ندارم . خیلی وقته که فکر می کنم چقدر از هم دور شدیم . خیلی وقته که فکر می کنم باز هم تنها شدم .
نمی دونم چطور بهت بگم که خیلی برام عزیزی و همیشه همین طور عزیز و دوست داشتنی باقی خواهی ماند .
آرزو می کنم تلاطم امواج سیاه زندگی ُ ناملایمت ها و دلتنگی ها قادر به جدایی من و تو از همدیگر نشه ....
نمی دونم احساس تو چیه ولی ....
ولی امیدوارم همیشه شاد و سرزنده و موفق باشی ... و هرگز مثل من دلتنگ نشی ...
آرزو می کنم زندگیت سرشار از خوبی ها و زیبایی ها باشه و تا ابد خوشحال باشی و بخندی .
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ......
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
... سلام !
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند !
این شعر زیبا رو تقدیم می کنم به همه شما دوستای خوبم ......
پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت