عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد .در تمام زندگیش ُ او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند ُبرای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ُ کمی در هوا پرواز می کرد .
سال ها گذشت .....
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ُ با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید ( این کیست ؟)
همسایه اش پاسخ داد :( این یک عقاب است . سلطان پرندگان ُ او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .)
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد .
زیرا فکر می کرد یک مرغ است .
دیروز روز مادر بود . مشغله های این زمانه خیلی چیزها را از یاد انسان می بره ..
***مادرم شاید فکر کنی بزرگ شدم . شاید فکر کنی می تونم بدون کمک گرفتن از تو کارهام رو پیش ببرم ولی می خوام همیشه و همیشه با من باشی و دستان پر از مهرت را بر سرم بکشی ..
دوست دارم سرم را روی شونه هات بگذارم و چشم هام رو آروم ببندم .
دلم می خواهد با تو اوج بگیرم .. دوست دارم ببوسمت و بگم :
تنها تویی
در خلوت تنهاییم ...