زندگی یعنی چه ؟....

بعد از مدتی امروز کمی وقت پیش امد تا به چند تا از وبلاگ ها سر بزنم . اتفاقی
 این وبلاگ را باز کردم و شعر خیلی زیبایی را دیدم . خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم  ...

این هم شعر ُ ولی نمی دانم که شاعرش کی هست . اگر شما اطلاع داشتید .لطفا در بخش نظرات بنویسید ... ( تشکر )

غزل مرگ ...

زنده گی مثل غروبیست که دریا دارد

یا همانند شب درد که یلدا دارد

زنده گی مثل طنابیست که یک اعدامی

دو قدم آنطرف ایستاده، تماشا دارد

زنده گی مثل درختیست تبر خورده و خشک

کانتظار شدن پنجرهء وا دارد

زنده گی مثل نگاهان یتیمی ست، که اشک

دور آن حلقه زده، عشق تمنا دارد

زنده گی جادهء دوریست که هر روز زنی

از همه رهگذران نان تقاضا دارد

زنده گی غربت مردیست که دستانش نیست

زنده گی حسرت مردیست که یک پا دارد

پشت تاریکی اندوه که فردایش نیست

غزل مرگ خودش را کسی نجوا دارد.

تنهایی ...........

                                      

                                      شاید روزی نوشتن برایم مثل یک سرگرمی بود . روزگاری می نوشتم و فکر  می کردم نوشته هایم به من نیاز دارند ولی حالا احساس می کنم این من هستم که به آن ها محتاجم . خیلی وقت است که دلم می خواد باکسی حرف بزنم و بگم چقدر افسرده ام . دلم می خواست بگم که چقدر خسته ام . چقدر دلشکسته . چقدر ... ولی افسوس .. افسوس که هر کاری می کنم باز هم بی فایده است . اصلا نمی دونم باید چی بگم .... تنها چیزی که بهم آرامش می ده نوشتن است . می خوام بنویسم . می خوام بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم...

درد من ....


می دانم که زمان می گذرد

می دانم که زندگی فانی است

می دانم خنده ها همچون نقشی هایی هستند فریبنده بر لبان من و تو

می دانم آسمان نیز با همه خوبی هایش گهگاهی دروغ می گوید .

می دانم و می دانم و می دانم ......

ولی دلم میخواست لحظه ای هرچند کوتاه و ناچیز ندانم .

می خواهم به خود بقبولانم که  تمام افکارم دروغ محض است

می خواهم باور کنم زندگی زیباست

می خواهم همچو کبوتری سبک بال اوج گیرم .

می خواهم با تو باشم .

می خواهم با تو باشم ولی ....

ولی افسوس که می دانم ُ نمی توانم آن چه می خواهم باشم ...

و این است درد من .....